تبليغاتX
غزل زندگی من

غزل زندگی من

خستگی

اینجا می نویسم که بعدا یادم بمونه...

جمعه یه کلاس مهم دارم که خیلی هم درسش سخته ..باید کنفرانس بدم این جمعه... از دوشنبه نشستم پاش ...دیشب تا ساعت ۲ بیدار بودم و البته همسرم که همیشه همراه منه ...امروز هم از ساعت ۹ ونیم صبح تا الان از اتاقم و از پای این لب تاپ بلند نشدم ... دست چپم به حدی درد می کنه که دیگه فشار ها و مالشی که با اونیکی دستم بهش می دادم اثر نداره .. واسه همین یه لنگه از دستکشم رو انداختم که این جوری یه فشاری که به دردش کمک کنه روش باشه ...

هزار تا فکر می یاد توی سرم و میره .... از شستن ظرفهای توی سینک ظرفشویی که روی  هم تلنبار شده تا پارافریز کردن عبارات مقاله طوری که دزدی ادبی نشه و استادم من رو به عنوان یه مجرم به  دانشگاه معرفی نکنه !!.... تا اینکه چی کار کنم که زندگی زناشوییم خوب پیش بره و انگار این سیکل  یا بهتر بگم  این فیلم سینمایی همین طوری از ذهنم رد میشه...

راستی از تک تکتون برای نظرها و راهنمایی هاتون ممنونم .. وقتی دوباره کم می یارم  می رم و از روی همشون می خونم ...

نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 18:35 |
موضوع :

خصوصی

این پست یک پست خصوصی است :)
ادامه مطلب
نوشته شده توسط غزل در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 ساعت 13:8 |
موضوع :

همه چی آرومه :)

جمعه بود که کلاس داشتم .. از شبش به خاطر یه سری مسائل به هم ریخته بودم ، این مسائل به اضافه حجم زیاد درسام با هم کلی من رو تو خودم برده بود ... ...اون روز از شدت فکر و خیال جامدادیم رو که پر از وسایلم به اضافه فلش مموریم بود توی کلاس جا گذاشتم ... و وقتی همسرم توی خونه سراغ فلشم رو گرفت تازه رفتم دنبال جامدادیم گشتم که دیدم نیست ... این موضوع که من چیزی رو جایی جا بذارم خیلی کم پیش میاد ولی خواب پیش اومد ..راجع به مشکلم با یکی از دوستای خوبم مشورت کردم و از اون روز با راهنمای هاش دارم روی یه سری مسائل کار می کنم و فکر می کنم ...که ازشون واقعا هم ممنونم ..

شنبه و یکشنبه رو با یه روحیه جدید گذروندم ... و عمیق دارم به یه موضوعی فکر می کنم و اون اینکه من خیلی دارم عوض میشم .. یه جورایی از این حالت راضی ترم ... از اینکه دیگه با کوچیک ترین تلنگری به هم نمی ریزم و یا اگه توی خودم به هم میریزم اون رو به کس دیگه ای که معمولا همسرم بود منتقل نمیکنم .. اینکه خیلی از مسائل توی وجود خودم حل میشه راضی تر نگهم میداره... توی چند سال اخیر توی موقعیت های زیادی بر خلاف میل باطنیم مجبور شده بودم که اون کاراکتری رو از خودم نشون بدم که نبودم ... حتی دو سه بار به شدت برای گرفتن حقم به گریه افتاده بودم جلوی کسایی که .....بگذریم ولی الان اروم ترم ، دوباره اون ادم منطقی و آروم برگشته به من ...چیزی که همیشه بودم ..هرچند که گاهی با یه تیری که توی قلبم کشیده میشه یادم می یاد که این موضوع خیلی ناراحتم کرده ...نمی دونم چرا این ها رو الان نوشتم ولی دوست دارم که باشه و حذفش نکنم ...اینها رو شاید برای این نوشتم که بگم :

با اینکه این روزها درسام خیلی زیاده ، با اینکه مسئولیت هام ، فکر هام ، خیال هام راجع به همه چی خیلی زیاد ه ولی انگار با یه نیروی بیشتری دارم میرم .. هنوز هم در من ترس در آینده به طرز زیادی هست ولی شاید اونم به عنوان یه گوشه از وجودم قبول کردم ...

تو اتفاقات این هفته یه کیک جدید از همسرم بود ولی این دفعه بدون اشکال و خیلی خوشمزه !! فکر کنم کمال هم نشین بدجور توش اثر کرده :) ولی من از کیکش عکس نگرفتم و سعی هم نکردم که توی وبلاگم بذارم چون احساس کردم روزی به من قول داده بود که یه وبلاگ برای من و از من خواهد نوشت و تمام اینها جزیی از روزهای زندگی ما بوده تا حالا ...و می تونست این روزها از زاویه دید اون نوشته بشه که نشد و البته من هیچ وقت دوست نداشتم و ندارم که این کار رو از روی اجبار بکنه  :) و  اینم یک نمونه از بدقولی آقایون !!

دیگه اینکه روزها می گذره با آشپزی ، با درس ، با فکر با خیال ...........

ضمنا عنوان این پست هم مربوط به آهنگیه که فکر کنم خوانندش آقای طالبیان هست که من هر روز دو سه بار توی راه دانشگاه که هستم بهش گوش می دم .. همه چی ارومه ... تو به من دل بستی از چشات معلومه ..

آهان اینم یادم رفت که دوشنبه صبح که با ادوایزرم قرار داشتم که راجع به تزم بحث کنیم جا مدادیم رو همسرم از مسئول اداری اونجا گرفت و توش کسی که اون رو پیدا کرده بود برام یه پیغام گذاشته بود با این متن : "من اون کسی هستم که کیفت رو پیدا کردم حالا اگه می خوای از من تشکر کنی به این آدرس (ادرس ایمیلش) بنویس برام "

از دیدن این پبغام کلی لبخند روی لبام نشست :)

نوشته شده توسط غزل در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 ساعت 21:3 |
موضوع :

اول بگم که خدا رو شکر می کنم که اون حالت های خواب آلودگی و کسلیم داره خیلی کم میشه .از این بابت خیلی خوشحالم چون راحت تر درس می خونم .

امروز هم خونه بودم . هوا خیلی سرد هستش و همسرم شوفاژ اتاقم رو راه انداخته . منم وقتی روی لبه تختم رو به روی میز عسلی کوچیکم درس می خونم ، دیگه از سرما یخ نمی زنم .


دیشب از خستگی ساعت 9:30 رفتیم توی تخت ولی بعدش من خوابم نبرد و اومدم پای تلویزیون و دیدم کانال لایو داره یه خانومی یه پلوی چینی یاد میده . با اینکه من آخرش رسیدم و دیگه داشت غذا رو می کشید ولی تقریبا فهمیدم باید چه طور باشه و البته دهنم کلی آب افتاد از دیدنش .....

امروز بعد از 2 ساعت درس خوندن ، با پروژه پلوی چینی همراه بودم ....

همسرم دانشگاست و من غذا نخوردم تا بیاد با هم بخوریم .....وسط غذا پختنم هم برق رفت و مجبور شدم یه نیم ساعتی غذا پختن رو تعطیل کنم و شمع روشن کنم....که عکسش رو براتون می ذارم ..

مامانم هم همین الان زنگ زد و کلی با هم حرف زدیم ....بزرگترین درسی که از مامانم گرفتم اینه که توی اوج گرفتاری ، بخندم و امید داشته باشم ...


اینم عکس پلوی چینیم ، بعد از حاضر شدن :

دستورش رو براتون می نویسم ولی بازم می گم که من فقط آخر برنامه اون خانوم توی تلویزیون لایو رو دیدم ولی فکر می کنم همین طور بود و البته بگم که هم خودم هم همسرم خیلی ازش خوشمون اومد.

ابتدا  به اندازه خودتان پلوی دم کرده درست کنید . ( یعنی در یک قابلمه پلو را بصورت کته آماده کنید )

در  یک ماهیتابه هم به اندازه خودتان (مثلا من چون دو نفر بودیم 2 عدد تخم مرغ ) را در کره نیمرو کنید و البته هم بزنید .

یک عدد پیاز رو توی مقداری روغن سرخ می کنیم تا سبک و طلایی شه . بعد یه حبه سیر له شده رو می ریزیم توی این پیاز که اونم تفت بخوره .بعد 2 قاشق مرباخوری پودر زنجبیل و یا زنجبیل تازه رنده شده. ( باز این مقدارش بستگی به سلیقتون داره ) سینه مرغی رو که از قبل به تکه های مربعی کوچیک تکه تکه کردید وارد تابه می کنید و بعد از اینکه این مرغ ها تفت خورد فلفل دلمه ای رو که نگینی خورد کردید  وارد تابه کنید ولی فلفل دلمه ای ها نباید له بشه و فقط در حد تفت خوردن.اون خانم ( مریم بود اسمش ) نخود فرنگی و ذرت پخته هم ریخت توی این مواد که من این دو مورد رو به سلیقه خودم حذف کردم.

سپس به این مواد بالا 2 قاشق سوپخوری سویا سس اضافه کنید و هم بزنید.و بلافاصله پلوی کته و نیمروهای از پیش آماده شده را وارد کنید و با سایر مواد مخلوط کنید تا کاملا پلو با مواد دیگر آغشته شود . غذا حاضر است. می توانید مثل من آن را در هر قالبی که داشتید ( و یا حتی کاسه های کوچک برای هر نفر) بریزید و سپس به راحتی برگردانید و نوش جان کنید.

مواد لازم بستگی به تعداد نفرات و ذائقه شما داره ...



نوشته شده توسط غزل در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 18:56 |
موضوع :

تصمیم گرفتیم خونه بمونیم ...

این چند روز رو خونه بودیم ... کار خاصی نکردیم بجز درس خوندن و غذا درست کردن .... منم که همچنان با خودم درگیرم و اعصابم از خودم به هم میریزه ... ار اینکه گاهی تا ساعت 11 می خوابم ولی به محض اینکه کتابم رو می خوام بخونم باز خوابم می گیره ....دیشب با همسرم تصمیم گرفتیم که روزهایی که کلاس نداریم نریم دانشگاه .. چون همیشه می رفتیم دانشگاه و توی کتابخونه درس می خوندیم ولی الان به خاطر انفولانزا همسرم می گه که هرچی کمتر توی محیط عمومی باشیم بهتره .... برای همین باید یه فکری واسه غذاها بکنم ...امروز کلی فکر کردم ولی به نتیجه ای نرسیدم که چه جوری و چه غداهایی درست کنم که وقتم رو زیاد نگیره ..حالا ببینیم چه طور می شه .. کمتر از یک هفته و نیم دیگه من توی یک روز هم باید یه تمرین تحقیقی که مربوط به یک درسم هست تحویل بدم و هم همون روز توی کلاس دیگم پرزنتیشن بدم .. خیلی سنگینه .....

از دوستام خواهش می کنم اگه غذاهای راحت بلدند بهم بگند لطفا...

یه مدتیه منتظر یه خبرم که امیدوارم نتیجش مثبت باشه ، برام دعا کنید و انرژی مثبت بفرستید ...

یه خواهش دیگه هم دارم اونم اینکه چند وقته دارم به پسورد دار کردن وبلاگم فکر میکنم بهم بگید که موافقید یا نه .. امیدوارم خواننده های خاموش وبلاگم هم این بار برام نظر بذارند و بگند که موافقند یا نه ...

اینم عکس کیک سیبی که دیروز پختم ، همون لحظه از فر در آورده بودم :، قالب گرد ندارم وگرنه توی قالب گرد میشه سیب ها رو به شکل یه گل بزرگ دور هم بچینیم که خیلی خوشکل تره.

اینم دستور کیک سیب به درخواست دوستام : ( فکر کنم از مجله هنر آشپزی باشه )

شکر 1 پیمانه

روغن نصف پیمانه

کره  نصف پیمانه

تخم مرغ 3 عدد

ماست 1 پیمانه

آرد  2 پیمانه

بکینگ پودر   1 قاشق مرباخوری

سیب بزرگ 1 عدد ( البته من 3 تا استفاده کردم )

پودر دارچین  1 قاشق مرباخوری

مغز پسته  در صورت دلخواه

شکر را با مخلوط روغن و کره آنقدر بزنید  تا سفید شود . تخم مرغ ها را یکی یکی با مواد مخلوط کنید. ماست را نیز بیفزایید . آرد و بکینگ پودر رانیز جداگانه مخلوط کنید. سیب را ورقه ورقه نموده و کنار بگذارید. آرد و بکینگ پودر را با همزن دستی فقط تا حد مخلوط شدن با سایر مواد  ترکیب کنید.مواد را داخل قالب مورد نظر ریختهو سیب ها را روی آن بچینید و سطح آن را دارچین و مغز پسته بپاشید و آن را به مدت یک ساعت در فر 350 درجه قرار دهید و بعد از این زمان نوش جان فرمایید :)

نوشته شده توسط غزل در دوشنبه یازدهم آبان 1388 ساعت 12:32 |
موضوع :

دل کوچولو

روز سه شنبه هست ... صبح با همسرم می ریم به سمت بیمارستان برای اینکه نتیجه آزمایش آخرم رو دکترم چک کنه ...مامانم و خواهرم و بابام توی این هفته بیشتر از هر وقت دیگه ای بهمون زنگ زدن ... توی راه دکتر وقتی توی اتوبوسیم می خوریم به یه ترافیک بی سابقه که ظاهرا برای تعطیلات آخر هفته هست .. من روی پله های درر جلوی اتوبوس وایستادم و یه پدر بزرگ و مادربزرگ با یه نوه دختر حدودا 4 ساله با یه ساک و چمدون اون ورتر ... افتاب می خوره به مغزم .. روی موهام روی بدنم ... چک چک دونه های عرق رو که از زیر سینم می یاد پایین و روی شکمم می غلطه حس می کنم .... داغ میشم و خسته تر ..... کلافه .....بالاخره می رسیم به دکتر ...آزمایش قند خون رو نگاه می کنه می گه هیجی نشون نمی ده .. خدا رو شکر می کنم و با خودم می گم می دونستم که از این نیست !! ...به همسرم نگاه می کنم می بینم چه قدر دوسش دارم ....امانت دار خیلی خوبیه ...میریم میدون اصلی شهر ..من می گم باید برم سر کلاس.. همسرم می گه بذار باهات بیام می گم نه می رم ..جدا شدن ازش سخته ولی خوب واقعیت یه چیز دیگه هست ..میرم دانشگاه .. هنوز دو ساعت به کلاس مونده . بدون همسرم حوصله رفتن به سلف رو ندارم .. می رم یه رستوران دیگه .. از چندتا غذا می کشم با احتیاط که خیلی پولش زیاد نشه .. غذا رو تنهایی می خورم هرچند که از تنها غذا خوردن متنفرم ولی می دونم که نخوردنم باعث لرزش تنم می شه و یه ضعف شدید ...


میرم به سمت ساختمون کلاسم ....یک ساعت هنوز مونده ... کتابم و باز می کنم و می خونم ... روی میز جلوم آشپز و مستخدم و مسئول کپی دارن غذا می خورن .. منم که با قهوه و کتابم سرگرمم ... بعد صداشون رو شنیدم که دارن از دانشجوهای خارجی حرف می زنن و مستخدمه می گه ok  خیلی از لحن حرف زدنش خندم می گیره ... بعد می بینم خانم آشپز بهش می گه what time is it? و اون مستخدمه کپ می کنه و می گه چی ... ترجمش کن و اون خانم می گه " ساعت کاچ " که در واقع ترجمه همون جمله بود ... رفتم تو فکر که چه خوبه حتی اگه آدم مستخدم باشه جایی باشه که توش دو تا برخورد و رفت و آمد درست باشه که یه چیزی یاد بگیره .....


ساعت 2:30 می شه میرم سر کلاس .. منم ، یه دختر بلاروسی و یه پسر و دختر ترک ... با هم حرف می زنیم .. وای میستیم و صبر می کنیم میبینیم خبری نیست .. بله کلاس کنسل شده بوده و ما بیخبر .. حرصم می گیره که کاش با همسرم از همون جا برگشته بودم ...


سوار اتوبوس میشم ..... اتوبوسش قدیمی و صداش زیاده .. آهنگای موبایلم رو باهدفن گوش می دم .. اول از همه چی ارومه شروع می کنم و بعد میرم روی آلبوم علیرضا افتخاری ... می رم توی یه حال دیگه ...به دشتهایی که از کنارش رد می شم نگاه می کنم .. به اسمون .. توی دلم غوغاست ... هم دلیلش رو می دونم و هم نه ...فقط هر چند دقیقه یکبار توی چشمام پر از اشک می شه و از ترس اینکه کسی متوجه چشمام بشه نفس عمیق می کشم که بغضم رو بخورم ...

می رسم خونه .. اولین چیزی که می بینم خنده همسرم هست که بی اغراق عاشق این خنده هاش موقع ورودم به خونه هستم ...بعدش به این فکر می کنم که از صبح فقط یه نیمرو خورده .. ولی توی خونه هم هیجی نداریم .. سه هفته هست خرید نکردیم ... می گم می یای بریم خریدمون رو از فلان پاساژ کنیم که هم خرید کرده باشیم هم روحیه مون عوض شه ...قبول می کنه و میریم ...برای هر 50 لیر خرید یه جایزه سوپریز بهت می دن .. چون این ماه طول کشیده بود که پول همسرم رو بریزن خیلی چیزایی که لازم داشتم ولی خیلی ضروری نبود گذاشته بودم خریدش رو واسه بعد .. یکی از اونها ضد افتاب بود که اولین چیزی بود که رفتیم و خریدم ..42 لیر .. به نظرم از ایران خیلی گرون تر شد ولی دیگه چاره ای نبود ..بعد می ریم توی سوپر و خریدامون رو می کنیم و بعدش هم می یام بیرون و برای مهمونی فردا شب می رم توی یه مغازه و برای اون دوتا دختر دانشجویی که خونشون مهمونیم دوتا گردنبند و گوشواره می خرم و البته برای خودم .. به نظر خودم و همسرم این از هرچیز دیگه ای مثل گل بهتره ! می یام بیرون به پیشنهاد همسرم میریم به مغازه مانگو سر بزنیم شاید برای خواهرم که تولدش ابانه هدیه ای بخریم .. میریم و یه پالتوی خیلی شیک رو به انتخاب همسرم برای خواهرم می خریم .. برای قیمتش ناراحتم ولی همسرم می گه که بابا من این یه دونه خواهر زن رو که بیشتر ندارم ....توی دلم هزار بار خدارو شکر می کنم و یادم می یفته چه قدر خواهرم از دل و جون برای من و همسرم مایه می ذاره .. از تصور اینکه چه قدر خوشحال می شه خودم غرق شادی می شم ...

می ریم که جایی که باید فاکتورامون رو بدیم و برای هر پنجاه لیر جایزه بگیریم .. از یه تنگ جایزه ها رو در می یاریم و.....3 تا من و 2 تا همسرم ... دوتا فیش کینگ برگر ..2 تا فیش سینمای 5 بعدی که برای اولین بار توی این شهر اینجا آوردن و یه بلیط پاتیناژ .... وای وقتی دیدم از هر کدوم دوتا دوتا در اومده یعنی داشتم از خوشحالییی غش  می کردم ... قرار بود بریم خونه و من برای همسرم پیتزا درست کنم ولی نظرمون عوض شد و با خوشحالی تمام رفتیم برگرکینگ و بعد از اون سینمای 5 بعدی که فوق العاده بود .... نمی تونم توصیف کنم که چه قدر خوشحال بودم ... از اینکه جایزه هامون 2 تا 2تا در اومده بود عشق می کردم و البته از روحیم که هنوز چیزهای کوچیک خیلی خیلی می تونه خوشحالم کنه با خودم و همسرم کلی عشق می کردم ..

می رسیم خونه ... سبزی ها رو پاک می کنم .. و می شورم ... تصمیم گرفتم همسرم رو سوپریز کنم و آخر هفته براش اش رشته درست کنم ...

امشبم (چهارشنبه) رفتیم خونه دوستامون و من برای اولین بار یه جوراب شلواری قهوه ای یه دامن پلیسه که قبلا عکس هاش رو گذاشته بودم توی یکی از پستهام و بالای زانو هست و یه چکمه چرمی که پارسال خریده بودم ولی اصلا نپوشیده بودم رو پوشیدم .. تیپ دخترونه دخترونه .. اون جوری که همسرم عاشقشه :)

نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 0:39 |
موضوع :

عکس کارتونی من :)

سایه جون این سایت رو به من معرفی کرد که می شه تصویر کارتونی خودمون رو بسازیم ، منم رفتم و عکس کارتونی خودم رو درست کردم بد نشده :)


نوشته شده توسط غزل در یکشنبه سوم آبان 1388 ساعت 12:3 |
موضوع :

Massari - Real Love

Girl)Girl, im going out of my mind(mind)
and even though i dont really know you(you)
and plus im feeling im running out of time
im waiting for the moment i can show you(show you)
and baby girl i want u to know, im watching you go ,im watching you pass me by

its real love that that you dont know about...

Baby i was there all alone.. when you'd be doing things i would watch you
i'd picture you and me all alone .. im wishing you was someone i can talk to
i gotta get you out of my head but baby girl i gotta see you once again(again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that that you dont know about...

Every now and now i go to sleep, i couldn't stop dreaming about you
your love is got me feeling kinda weak.. i really cant see me without you
and now u're running around in my head im never gonna let you slip away again(again)

its real love that that you dont know about...

Every now and then when i watch you... i wish that i could tell you that i want you
if i can have the chance to talk with to you.. if i get up the chance to walk with you
then i would stop holding it in ..and never have to go through this again (again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that that you dont know about...

Today when i saw you alone... i knew had to come up and approach you
coz girl i really gotta let you know ...all about the things you made me go through
and now she looking at me in the eye and now you get me open and now you dreaming
again(again)

its real love that that you dont know about...

Every now and then when i watch you... i wish that i could tell you that i want you
if i can have the chance to talk to with you.. if i get up the chance to walk with you
then i would stop holding it in and never have to go through this again (again)

its real love that you dont know about..
Chorus
its real love that you dont know about..


You're the one that i wanna know thatti can take it from me nononoo
even thought i dont really know you.. i gotta lotta love i wanna show you
and youd be right there infront of me.. i see you passing infront of me nonono
girl i need ur love ...baby i need ur love

این آهنگیه که روی کلیپ عروسیمه . اونجاش که من و همسرم داریم زیر درخت ها و آلاچیق تانگو می رقصیم . فیلمبردارم رو یاد می یارم که چه جوری از سقف اون آلاچیق واسه فیلم گرفتن آویزون شده بود ......نمی دونم درجه خوشحالی چه قدره ! فقط می دونم که با شنیدن این آهنگ انگار دو تا بال سفید می یاد روی پشتم و می تونم پرواز کنم توی رویاهام

نوشته شده توسط غزل در جمعه یکم آبان 1388 ساعت 20:53 |
موضوع :

یک روز از روزهای زندگی من ..

صداش رو می شنوم که می گه بیدار نمی شی .. تو خواب و بیداری می پرسم ساعت چنده می گه ساعت هشته اگه الان بریم به اون اتوبوس خلوت می رسیم ... با خودم فکر می کنم برم دانشگاه یا نرم .. به اتوبوس .. به راه طولانی تا دانشگاه که اگه جا نباشه باید سرپا وایستم .. بلا فاصله به درسام که باید برای کلاسهای فردا حاضر کنم ... می بینم نه نمی تونم از این رخت خواب گرم و از اون که گرمای تنش صبح ها نمی ذاره راحت از خواب بیدار شم بگذرم ...می گم من یه ذره دیگه می خوابم و ساعت 9 می رم دانشگاه ..می گم می خوام صبحونه بخورم و به اتوبوس ساعت 8 نمی رسم ... همزمان دارم فکر می کنم که خونه هم ساکته کاش نرم و همین جا درس بخو نم ...دوباره روزهایی رو که تو خونه می مونم و شروع می کنم به آشپزی و تلویزیون دیدن یادم می یاد ... که دوباره صداش می یاد..داره یا حرفاش و کاراش من رو بیدار می کنه ...بالاخره بیدار می شم .. می گه ساعت رو دیدی که گفتی نیم ساعت می خوابم چه قدر خوابیدی ؟ ... می بینم اتاق هنوز تاریکه .. به ساعت روی موبایلش نگاه می کنم و همزمان فکر می کنم آخه من که همش به این چیزا فکر کردم مگه چه قدر طول کشید که یه دفعه می بینم ساعت نزدیک 12 هست .... جیغ می زنم می گم وای پس تو الکی بهم گفتی که هشته و .... یاد همه درس ها دوباره می یفتم .... می گه دیگه الان فایده نداره بریم دانشگاه ..

بیدار می شم ... می گم صبحونه چی می خوری .. می گه نیمرو خوبه ... مثل همه روزهای دیگه برای اون دوتا نیمرو درست می کنم و برای خودم هم دوتا تخم مرغ دیگه از یخچال در می یارم که بعد از نیمروی اون واسه خودم خاگینه درست کنم ...

می گه (...) اسم خواهرم رو می یاره که انلاینه ... دارم وسایل صبحونه رو روی اپن می چینم که می بینم داره همین طوری که چت می کنه لبخند میزنه ... از دور نگاش می کنم و تو دلم عشق می کنم از نوع خندش ..

می بینم همچنان داره چت می کنه .. نیمروش حاضره ... من بدون اینکه بگم بیاد خاگینم رو می خورم ...

بعد اون نوبت حرف زدن من با خواهرم می رسه و می بینم حالش خوبه و داره یه سری آهنگ های قشنگ گوش می کنه که منم می تونم از اینجا می تونم بشنوم ... اتفاقی یکیش آهنگیه که روی کلیپ عروسیمون بوده .. دوباره با اون آهنگ می رم به روز خوب عروسیم .....ازش می خوام که آهنگه رو برام بفرسته و .. بعدش اون بهم می گه که باید روی سایتشون یه سری کارایی انجام بدم .. با همسرم می شینیم پاش و یه اشکالی داره که درست نمی شه ... اعصابم بهم می ریزه و هی به درس های فردا فکر می کنم که از نه و نیم صبح تا چهار و نیم یکسره باید سر کلاس باشم .... سر یه لجبازیم همسرم می ره تو اتاق و می گه خودت انجام بده ...انجام می دم می بینم وای نمی تونم... از استرس درس هام هم بیشتر نمی تونم وقت بذارم ..می رم تو اتاق ادای ادمی رو که داره گریه می کنه در می یارم می گم تروخدا تروخدا بیا من اشتباه کردم .. من نمی تونم ... می یاد و سایت رو می سپارم بهش و می رم تو اتاق ..  .. رو لبه تختمون می شینم و میز عسلی رو جلو تخت می ذارم و مقاله ای که باید بخونم ..دعای قبل از درسم رو می خونم..شروع می کنم ...

از اون لحظه هی به این مطالب سنگین و تخصصی نگاه می کنم ...هی می یام به وبلاگم سر می زنم ... ویلاگ دوستام رو می خونم و دوباره می رم تو تنهایی اتاقم درس می خونم ...به همه چی فکر می کنم ....

مهمتر از همه اینکه واقعا اونی که این خاطرات رو اینجا می نویسه ، این لحظات رو .. ایا اگه همسرم این روز رو یا من رو توی این روز می خواست توصیف کنه همین ها رو می نوشت ؟ .. بعضی اوقات فکر می کنم خیلی اون چیزیکه توی من می گذره با اون چیزی که همسرم از من می بینه فرق داره ... و اصلا این حس رو دوست ندارم ..

پی نوشت : روز جمعه

چه حسی داره وقتی از ساعت 8 صبح بدون صبحونه بری از خونه بیرون و بعد از 7 ساعت کلاس و گذشتن از یه راه تقریبا یک ساعته خسته خسته برسی خونه و توی راه فقط به این فکر کنی که تن ماهی داری که می شه با نون خورد ، ولی وقتی زنگ در رو بزنی در باز شه و بوی یه غذای خوش مزه به محض باز شدن در تمام وجودت رو پر کنه ..... عزیزم دلم نمی دونی چه قدر دوست دارم ، واقعا امشب با این کوکوی لوبیا سبز خوش مزه ات من رو عاشق تر کردییییییییی :)

نوشته شده توسط غزل در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 21:19 |
موضوع :

دکتر رفتنم + خرید بعدش + اولین کیک همسرم ..

ایران که اومده بودم ، اوایل تابستون باید می رفتم دکتر غددم ، به خاطر چک کردن هورمونام و این جور چیزها. خلاصه ازمایشم هم دادم و سونوگرافی هم کردم ولی دیگه افتادیم تو برنامه های عروسی که دیگه نشد برم جوابشون رو به دکترم نشون بدم. اینجا هم که اومدم دیدم ای بابا اون قرص *سیپ*روترو*ن* ک*م*پاندی که می خوردم تموم شده و من بدون اون هیچ چیزم تنظیم نیست ! واسه همین هفته پیش با همسرم رفتیم دانشگاه و چون دکترهای دانشگاهمون به درد بخور نیستند و قبلا رفته بودیم ، یه معرفی نامه بیمه گرفتیم برای یه بیمارستان خصوصی .دیگه از اون بیمارستان هم وقت گرفتیم و پنج شنبه رفتیم برای معاینه . اتفاقا تا پامون رو گذاشتیم توی مطب دکترم دیدیم ای وای همون خانومی که لباس عروسم رو برام دوخته بودند اونجا هستند . و کلی ازدیدنش خوشحال شدم و عکس های عروسیم که توی موبایلم بود رو بهش نشون دادم ولی کلی تعجب کردم که توی این شهر بزرگ و توی این بیمارستان به این بزرگی چه طور ممکنه که ما همدیگه رو ببینیم.

خلاصه رفتیم وارد مطب شدیم و همه چی برا من خیلی جالب بود چون اولین باری بود که اینجا بیمارستان می رفتم . دیگه دکتر یه معاینه کامل کرد و قرار شد که سونوگرافی و آزمایش بدم . اومدیم که از روی بیمه پرداخت کنیم پول رو که دیدم شد 312 لیر . وای من یه دفعه فشارم به کلی افتاد . چون هنوز کارت بیمه من فعال نشده بود باید یه سری کاغذ رو مهر می زدند که بعد از بیمه بگیریم . 80% رو بیمه می ده و 20% رو هم ما باید بدیم . ولی اگه دانشگاه خودمون این ازمایشات و ویزیت اینها رو انجام می دادیم کلا مجانی بود ! ولی خوب دکترش خیلی دکتر دقیقی بود.

امروز هم که شنبه بود وقت سونوگرافیم بود و رفتم . فکر می کردم مثل ایران که همیشه کلا 3 دقیقه هم بیشتر طول نمی کشه الان تموم می شه که دیدم نه بابا. نمی دونم دکتر چی نوشته بود که این آقا تمام معدم ، پشتم ، پهلوهام و زیر شکمم رو کلا سونوگرافی کرد و 15-20 دقیقه طول کشید و تازه یه دکتر دیگه هم اومد و اونم نظر داد که این جوری باید باشه و ..

بعد از اون دیگه وقت بعدی رو برای اینکه دکترم جواب آزمایش و سونوگرافیم رو ببینه و نسخه بده ، سه شنبه گرفتم .

دیگه همسرم هم اینجا مجبوره عین یه بچه کوچولو دست من رو بگیره ببره این ور ، دکتر ، دانشگاه و ... هرجا که لازم باشه ترکی حرف زد !!! منم که اصلا روحیم با این جوری بودن سازگار نیست هی حرص می خورم از دست خودم که چرا من نمی تونم ترکیم رو قوی کنم .!! بعد به زبان انگلیسیم فکر می کنم که توی این مدت چه قدر بهتر شده و به حجم درسام که بهم اجازه نمی ده ترکی بخونم بعد دوباره به یه نقطه صفر می رسم .

دیگه از بیمارستان رفتیم یه جا صبحونه خوردیم و بعدش اومدیم سوار اتوبوس به مقصد خونه شیم که دم راهمون یه عالم مغازه هست . یکیش فقط جوراب و لباس زیر داره . دیگه ناخودآگاه کشیده شدم توی مغازه و 3 تا جوراب شلواری و یه جوراب باحال برای توی خونه خریدم .واقعا چه قدر تنوع .آدم لذت می بره .تازه می فهمی خانوم بودن چه جوریه ! من که خودم ایران هربار عروسی جایی می رفتم مجبور می شدم جوراب شلواری بپوشم و اونم فقط یا مشکی یا رنگ پا !! اینم اضافه کنم که من از بچگی عاشق جورابم :).

همسر عزیزم مرسی از اینکه مثل یه دختر کوچولو ازم مراقبت می کنی :)

راستی سایز نوشته هام رو بزرگ کردم که واسه خوندن راحت تر باشه ، هر چند که این سایز کوچیک رو بیشتر دوست داشتم.

اینم من و جورابای توی خونم . روش پارچه ایه و زیرش یه لایه مثل چرم داره . یعنی ترکیبی از جوراب و دمپایی !البته ببخشید که پام رو دراز کردم :)

پی نوشت :

همسرم امشب اول به دلیل گشنگیش و ردکردن چندتا پیشنهاد غذایی که من بهش دادم و بعد به دلیل ذوق هنریش، اولین کیک عمرش رو پخت و البته بدون راهنمایی من !! به این دلیل که من فردا اولین جلسه صحبت با ادوایزرم روی تزم رو دارم و به دلیل کارهای مختلف شنبه و امروز (یک شنبه) :

مثل رفتن به بیمارستان ، درست کردن یه فراخوان گرافیکی برای خواهرم ، شرکت در یک نمایشگاه که دانشگاههای کشورهای مهم دنیا اینجا برگزار کرده بودند برای معرفی دانشگاه ها و بعدش رفتن به مرکز خرید برای گارانتی باطری لب تاپم که خراب شده و بعدش رفتن به مک دونالد و بعدش رسیدن به خونه و شستن لباس ها و بعدش دیدن سریال ویکتوریا وبعدش وبلاگ گردی و در پایان تنبلی

درسام رو نخوندم . واسه همین دلایل به علاوه اینکه خودش گفت که کیک پختن کاری نداره ، بنده هیچ دخالتی غیر از دادن دستورش نداشتم :)

ولی واقعا خوشمزه بود . عزیزم دستت درد نکنه :)

پی نوشت 2 :

- صبح رفتیم دکتر که روی سونوگرافی و جواب آزمایشم نتیجه رو بگه . تشخیصش مثل دکترای دیگه وجود کیست های کوچک توی تخمدان بود . این بار با اینکه هزاران بار قبل از دکترام پرسیده بودم که مشکلی برای بارداری نداره و گفته بودند نه ، دوباره پرسیدم و گفت مشکل تره و باید اون موقع قرص های من رو عوض کنه . نمی دونم چرا اون قدر دلم شور افتاده از اون لحظه.

فردا صبح برای آزمایش دیگه ای که مربوط به قند خونمه باید برم بیمارستان .

عزیزم ممنونم که من رو همراهی می کنی و مواظبمی.عاشقتم :)

-بعد از کلاسم توی دانشگاه هم برگشتیم خونه و از اون لحظه که رسیدیم تا الان دارم 5 کیلو باقالی که برای فریز کردن و باقالی خورشت گرفتم پاک می کنم . پوست اولش رو دیشب همسرم در آورد و الان دوتایی داریم پوست دوم رو در می یاریم.

- مامانم زنگ زد . صداش خیلی خسته بود ولی پرازانرژی. امروز به خاطر روز دختر و به خاطر اینکه مربی فرهنگسراست از دوتا رادیو باهاش مصاحبه کردن . همیشه به اینکه زن پرانرژی و پر مصرفیه بهش افتخار می کنم . همین امروز بهم گفت باید ساعت های روز آدم پربار باشه . همیشه به آدم انگیزه می ده .....


نوشته شده توسط غزل در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 ساعت 12:55 |
موضوع :
پیوند های روزانه
آرشیو مطالب